چرا شد آنچه شد ؟!

 

مدتی بود که حسابی سر گرم تغییر ظاهر وبلاگم
بودم

امروز داشتم تو گوگل ریدر مطالب بچه ها رو می
خوندم که یه جا حرف از تله زینبیه شد

یادش بخیر انگار همین دیروز بود

همکارمون زنگ زد، اشتباهی به یه آژانس
مسافرتی  غیر از اونی که مد نظرش بود ، به
شوخی به کسی که پشت تلفن بود گفت: بابا یه جا ندارید این خانم خلیلی ما رو ببرید
کربلا؟! و شخص پشت خط گفت ، اتفاقا یه جا داریم ، مدارکش رو بفرسته ، هنگ کردم…

از اتوبوس پیاده شدیم ، پیرزنها و پیرمردها روی
گاری های دستی نشستند، تا حرم پیاده روی زیاد بود

چند بار بازرسی بدنی کردنمون

بالاخره رسیدیم

راهنما گفت این حرم حضرت ابالفضله ، اون یکی هم
حرم امام حسین (ع) خب؟

به گنبدها و فضای حرم نگاه کردم ، مبهوت بودم…
اشک، خشک شده بود … تازه ش دلم هم اصلا نگرفته بود!!!

غروب بود.

به هتل رفتیم ،
هتل نزدیک حرم بود… رفتیم که شام بخوریم … رستوران طبقه ی بالا بود …

یه پنجره ی بزرگ ، نگاهم به گنبد حرم سید الشهدا
افتاد

نتونستم غذا بخورم

انرژی غریبی من رو به سمت پنجره کشوند

نگاه کردم ، نگاه کردم ، نگاه کردم

اشک بود که روی گونه هام جاری شده بود

اشک ، اشک ، اشک ، صدای هق هق گریه م بلند شد
… هر کاری کردم نشد جلوی گریه م رو بگیرم ، کلید دستم بود …

سریع به سمت اتاقم حرکت کردم ، دوست سیده ام هم
دنبالم راه افتاد

نمی دونم چطوری از پله ها پایین اومدم 

پاهام بی حس شده بود

کف اتاق نشستم ، گریه می کردم ، سیده مریم می خواست من رو آروم کنه

اما گریه به اون هم امون نمی داد …

نمی دونم چم شده بود؟!

هنوز هم نمی دونم  ، و هر وقت یاد ش می افتم ، اشک میهمان گونه هام
می شه …

دیگه نشد که کربلا برم

اما …

نمی دانم چه بگویم

حسین جان، با دل ما بیدلان چه می کنی آقا ؟!

حسین جان ، کدام نااهلی توانست … ؟!

حسین جان ، آقای من ،  می دانم که بد کردم ، اما جز حریم کوی تو به
کجا پناهنده شوم ؟

حسین جان ، یاد عاشورایت ، یاد علی اکبر و زینب
و علی اصغر را به ارمغان می آورد اما  

آقای من ترجیح می دهم که یاد نکنم! که سراپای
وجودم می شود حیرت و چرا های بی پاسخ …

و می پرسم :

چرا شد آنچه شد ؟! ای کاش نمی شد … اما شد … چرا شد ؟ چرا شد ؟

و چشم باز بارانی شده است …

 یا حسین