آقاجان!

ezn

بارها و بارها می خواستم بنویسم اما دلی نمانده بود! فقط غم بود و غم.

می دانستم اگر قلم به دست بگیرم، آن می نویسم که بغض میهمان گلو گردد و غم میهمان قلب هایتان…

امان از دوراهی،  آن هم دوراهی عقل و عشق…

در باتلاقی گیر کرده بودم، هرچقدر بیشتر دست و پا می زدم بیشتر فرو می رفتم…

تلاش کردم، دعا، توسل و توکل … اما انگار نه انگار.

خسته بودم به اندازه ی تمام عمرم!

ezn

اذن دخول

تصمیم گرفتم کاری نکنم… و امروز! تصمیم گرفتم در دو راهی عقل و عشق، عشق را برگزینم…
عشقی که شیرینش یار خسرو می شود و لیلی اش…
گفتم: اگر با من نبودت هیچ میلی، چرا ظرفم شکستی جان لیلی؟!
پاسخی نداد…
مجنون که باشی عاقبت سر به بیابان خواهی زد!

انگار امروز عیدی میلادش را داده بود!
آرامشی که مدتی بود از جسم و جانم رخت بر بسته بود…

آقای مهربانی! سلام
سلامی به وسعت تمامی آنچه رنگ خدا دارد!
عهد کردم که نیایم! و نمی آیم!
اما عهد کردم دورادور همیشه سلامت کنم و بگویم که دوستت دارم…
یا رئوف! خواستم کینه به دل بگیرم نشد، خواستم آبرو بریزم نتوانستم، شاید برای این بود که این کفتر رو سیه بارها و بارها در حریمت پر گشود و دید لطف بی کرانت را…
آقاجان! دلم برای حریم حرمت تنگ شده است اما زیارت طلب نمی کنم!
دیگر از دست گله های من، اشک های من خلاص شدی آقاجان!
می خواستم یک بار هم شده بدون گله بیایم می خواستم این بار برای شکرانه بیایم اما نشد…

 قربان لطف و کرمت آقاجان…

آقاجان! آقاجان! آقاجان…
چقدر حرف دارم آقا!
یا الله :(

پ.ن:
طرح اذن دخول در نگارخانه ایرانی کلیک کنید.