بغض

چقدر سخته که یکی رو دوست داشته باشی و ببینی که داره راه رو اشتباه می ره

داد می زنی می گی اشتباهه نمی شنوه.

بهش می گی نمی شنوه.

تو گوشش زمزمه می کنی نمی شنوه.

تو چشاش نگاه می کنی  نمی شنوه.

چشمات خیس می شه.

بغض گلوتو می گیره.

سکوت می کنی.

می دونی چی سخته؟ سکوت همراه با بغض.

وقتی نمی تونی داد بزنی! اگه هم داد بزنی نمی شنوه، شاید در چند قدمیت باشه، کنارت باشه، حتی تو آغوشت باشه!

داره برام سخت می شه! بغض هایی که در گلو می ماند و می ماند و می ماند.

صداهایی که نمی توانند متولد شوند، صداهایی که قبل از تولد می میرند، صداهایی که خیلی صدا شوند، می شوند آه ه ه ه ه .

آشوب دل هر چه می گذرد چرا کم نمی شود؟

از دنیا دل می کنی که دلت آرام شود. دلت گیر می شود!

دل که از دنیا می کنی دلت جای دیگر معشوق می طلبد!

هر چقدر بی محلی می کنی به زرق و برق ها . دلت کوچک می شود، قدر دل یک کودک.

چنان می شوی که با تلنگری می شکنی، خرد می شوی، له می شوی، نابود می شوی، اما این آغازست!

آنگاه که می میری در پاکی دلت، هستی میآبی !

انگار دل خوشش می آید که ببندد و بشکند و باز همان آش و همان کاسه.

***

راستی وقتی آقای مهربانی فریاد می زند که راه را اشتباه می رویم .

وقتی آقای مهربانی در گوشمان زمزمه می کند که اشتباه می کنیم.

آنگاه که در چشمانمان می نگرد و …

و ما نمی شنویم

آیا بغض می کند؟!

بغض می کند؟

آقای مهربانی :(
الهی عظم البلاء ….