بغض

اردیبهشت ۱۷, ۱۳۹۱ - دل نوشته, قاطی نوشت    ۴ Comments

چقدر سخته که یکی رو دوست داشته باشی و ببینی که داره راه رو اشتباه می ره

داد می زنی می گی اشتباهه نمی شنوه.

بهش می گی نمی شنوه.

تو گوشش زمزمه می کنی نمی شنوه.

تو چشاش نگاه می کنی  نمی شنوه.

چشمات خیس می شه.

بغض گلوتو می گیره.

سکوت می کنی.

می دونی چی سخته؟ سکوت همراه با بغض.

وقتی نمی تونی داد بزنی! اگه هم داد بزنی نمی شنوه، شاید در چند قدمیت باشه، کنارت باشه، حتی تو آغوشت باشه!

داره برام سخت می شه! بغض هایی که در گلو می ماند و می ماند و می ماند.

صداهایی که نمی توانند متولد شوند، صداهایی که قبل از تولد می میرند، صداهایی که خیلی صدا شوند، می شوند آه ه ه ه ه .

آشوب دل هر چه می گذرد چرا کم نمی شود؟

از دنیا دل می کنی که دلت آرام شود. دلت گیر می شود!

دل که از دنیا می کنی دلت جای دیگر معشوق می طلبد!

هر چقدر بی محلی می کنی به زرق و برق ها . دلت کوچک می شود، قدر دل یک کودک.

چنان می شوی که با تلنگری می شکنی، خرد می شوی، له می شوی، نابود می شوی، اما این آغازست!

آنگاه که می میری در پاکی دلت، هستی میآبی !

انگار دل خوشش می آید که ببندد و بشکند و باز همان آش و همان کاسه.

***

راستی وقتی آقای مهربانی فریاد می زند که راه را اشتباه می رویم .

وقتی آقای مهربانی در گوشمان زمزمه می کند که اشتباه می کنیم.

آنگاه که در چشمانمان می نگرد و …

و ما نمی شنویم

آیا بغض می کند؟!

بغض می کند؟

آقای مهربانی :(
الهی عظم البلاء ….

می سازند تا ویران کنند!

اردیبهشت ۱۱, ۱۳۹۱ - دل نوشته, عکس    ۱ Comment

امام زاده هجده تن

با جمعی از خانم ها سفری چند ساعته به امام زاده گان هجده تن در روستای رزکه داشتیم .

طبیعت زیبای اطراف، حرم کوچک و در عین حال دلنشین، حال و هوای خاص خودش رو داشت.

اما … دور تا دور حرم رو کنده بودند، جهت احداث ساختمان جدید.

نمی دونم فکر می کنند هر ساختنی آباد کردنه؟!در حالیکه به نظر من در همچین جاهایی یه جورایی ویران کردنه.

با پیشرفت و ایجاد تسهیلات برای زائرین مخالف نیستم.

نمونه ش امام زاده محمد روستای نوگردن، که بارها خواستند تجدید بنا کنند، و متولی ش خواب نما شد که امام زاده راضی نستند. آخرش ۵۰، ۶۰ متر بیرون حرم یه ساختمان زدند که مراسم ها رو اونجا بر گزار کنند و امام زاده همون حال هوای قشنگ گذشته ی خودش رو داره.

ان شاء الله یه سری هم سعی میکنم عکس از امام زاده محمد بذارم.

ای کاش اونهایی که به فکر آباد کردن هستند، بدونند دارند چی کار می کنند! اشتباهی که سر مزار شهدا انجام دادند و بعضی از امام زاده ها امیدوارم تکرار نشه، که متاسفانه می دونم که تکرار می شه :(

راستی پیشنهاد می کنم که دوستانی که به آمل سفر می کنند، از مسیر جاده هراز نرسیده به شهر آمل، روستای رزکه به این امام زاده سر بزنند علی الخصوص در ماه اردیبهشت و خرداد که هوای شمال خیلی خوبه و شرجی نشده، قبل از این که این امام زاده مثلا آباد شه!

اینم لینک یه مطلب یه بنده خدایی که از این عمران ها دل خوشی نداره: وبلاگ گنیما

خانه ی دلتان آباد.

امام زاده هیجده تنامام زاده هجده تن
امام زاده هجده تن

 

ای کاش …

فروردین ۳۰, ۱۳۹۱ - دل نوشته    ۷ Comments

طرح روی جلد دو هفته نامه الکترونیکی باب الجواد

طرحی زده شد برای باب الجواد.

********

دلم گرفته

هر کاری می کنم آروم نمی شه

مداحی گذاشتم . گوش کردم . باهاش خوندم بلند بلند. تا حواسم پرت شه. دلم آروم نشد.

با دوستام حرف زدم، باز آروم نشد.

الان دعای سمات رو با نوای دلنشین آقای موسوی قهار گذاشتم، شاید کمی حالم بهتر شه.

راستی این دل چرا اینقدر زبون نفهمه؟!

ای کاش می شد بهش دستور داد، ای کاش می شد بهش گفت نگیر.

ای کاش گیرِ دل، فقط گیرهای خدایی بود.

ای کاش دل حالیش می شد که صاحب دل حوصله ی گرفتن دل رو نداره!

ای دل ، بیا و بزرگی کن و دست از سر من کوچیک بردار.

*****

و نگاه کردم به دل

از او پرسیدم : چه می کنی؟

گفت: هیچ زندگی می کنم، گاهی استراحت می کنم، گاهی دل می بندم، گاهی می گیرم، گاهی (دل) می کَنم.

پرسیدم: آخرش چه ؟

گفت: نمی دانم.

پرسیدم: اکنون چگونه یی؟

گفت: واله ام . شیدایم . سرگردانم . حیرانم.

گفتم: ای کاش حیران خالق بودی نه خلق خدا…

و دل خاموش شد.

ای کاش حرف می زد!!!

نوای دعای سمات به گوش می رسد… و دلم ناآرام ست…

علامه حسن زاده  آملی چه زیبا فرمودند: “الهی! تن به سوی کعبه داشتن چه سودی دهد، که دل را به سوی خداوند کعبه نیست!”

یا مقلب القلوب و الابصار، یا محول الحول و الحوال، حول حالنا الی احسن الحال.

دل بستم!

فروردین ۱۷, ۱۳۹۱ - دل نوشته    ۱۰ Comments

خیلی کم در موردش می دونستم.
تو راه برگشت از سفر راهیان نور باهاش آشنا شدم.
خیلی با صفا بود . مهربون بود و بامرام. همه دوستش داشتند، سیمش حسابی وصل بود.
تازه عهد بسته بودم که دیگه دل نبندم اونم به آقایون. اما نشد!
دل بستم .
حسش کردم.
با لبخندش دلم شاد شد.
با غمش اشک می ریختم.
اشکامو پاک می کردم تا بچه ها نبینند. نگند این دختر دیوونه ست.
ازش عکس گرفتم.
آدرس خونه ش رو تو پیش نویس های گوشیم نوشتم.
***
شاید فردا برم خونه اش.
دل تو دلم نیست.
یعنی می بینمش؟ یعنی می شه باز حسش کنم ؟ می شه صدای بالش رو بشنوم!!!
می گفت زیارت عاشورا رو بخونید البته قبل و بعدش سه بار بگید یا زهرا (سلام الله علیها)
ایام فاطمیه ست…
راستی یادم رفت بگم ، اسم مادرش زهراست.
اسم خودش هم سیده.
سید مجتبی.
شهید سید مجتبی علمدار.

سرزمین نور

فروردین ۱۰, ۱۳۹۱ - دل نوشته, عکس    ۸ Comments

هویزه

دلم هوای جبهه های جنوب، کرده بود، تلفن به صدا در آمد، گفتند می آیی. گفتم می آیم.

حالا و هوای جبهه های جنوب گفتنی نیست، حس کردنی است.

سرزمین نینوا یادش بخیر… کربلای جبهه ها یادش بخیر …

جبهه های جنوبطلائیه

فتح المبیناروندکنار

شلمچه

چند نکته:

- حال و هوای جبهه مانند گذشته بود . هر چند متاسفانه هر چه می گذرد تعداد بازارچه ها و قسمت های مختلف فرهنگی و… زیاد می شود که در ابتدای ورود به هر مکانی جلب نظر می کند. سال قبل گدا ندیده بودم که امسال دیدم!!! هر چه می گذرد بکری فضای جبهه ها کم و کم تر می شود، سهم نسل های بعد از دیدار این مناطق چه خواهد بود ؟!

- بسیاری از کاروانها به فکر بالا بردن آمار مناطق بازدید شده هستند. کیفیت برایشان کم رنگ است. مگر می شود در نیم ساعت زمان با شهدای فکه ، فتح المبین ، طلائیه و … درد و دل کرد؟! انگار بعضی ها آمده بودند برای پیاده روی!!!

- می گویند با همسفران خوب عازم سفر شو. یادمان رفته بود راننده جزو همسفران است! نماز صبح برگشت را با کلی سر و صدای بچه ها در کنار جاده با آب معدنی و در هوایی سرد خوانیدم، که نمی دانستیم نمازمان قضا است یا ادا!!!

گاهی اوقات به این فکر میکنم نکند راهیان نور، راهیان دور شود!!!

برگه‌ها :1234567...24»